او را رها کنید
نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دوتن به یکی اکتفا کنید
او را رها کنید
شعری از ایرج جنتی عطایی با اجرای ناب بیژن مرتضوی
گر چه جدا از تو ولی همیشه با تو زیستم
من و تویی نکن که من کسی به جز تو نیستم
کم شدم از تو کم شدم کم شدم از وفور تو
گم شدم از تو گم شدم گم شدم از حضور تو
اواره در قفس شدم ترانه خوان خاموشی
برهنه زیر تیغ تو .چه دلبرانه میکشی
گر چه جدا از تو ولی همیشه با تو زیستم
من و تویی نکن که من کسی به جز تو نیستم
چیزی به خاموشی بگو نوری به تاریکی بزن
اخمی به تنهایی بکن تیره دلی نکن به من
گرم شو از جنون من من همه غشق و اتشم
مرا صدا کن و ببین چگونه شعله میکشم
نگاه کن ببین که من سایه ی با تو بودنم
بالا بلند عشق تو منم ولی من تو ام
دیگر نمانده چیزی از اینه تا رفتن من
تاب بياور و بمان خسته نشو از منه من
گر چه جدا از تو ولی همیشه با تو زیستم
من و تویی نکن که من کسی به جز تو نیستم
میهمان شب
که می گوید که تنهایم؟
مگر آنکس نمی بیند؟
شبانه شعر شاعر رامگر یک لحظه غم
از تار و پود شعر شاعر ها
گریزان استکه می گوید که تنهایم؟
مگر گنجشک پشت شیشه
شب آرام میگیردمگر آن شعله کز عشقش به پا کردم
دمی خاموش می ماندنمی ماند, نمیگیرد
بدان آنکس که می گوید من آن تنهای تنهایم
خبر از میهمان هرشب کنج اتاق من نمیدارد
خبر از روح سرگردان تو
تا بستر خواب و خیال من نمی داردچرا اینگونه می گوید
؟گمانم او نمی داند ,نمی گیرد
و بر تنها شدن ها او
نگاه باطلی دارد
احمد شاملو (پایتخت عطش)
گنجشککان پر گوی باغند
و پستان هایت کندوی کوهستان هاست
و تنت
رازی ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند
تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود اید :
سرودی که تداوم را می تپد
در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند
حسرت پائیز
حسرت پائیز اگر می گذاشت
یا غم بگذشته کمی
کمتر از این می گداخت
من چه بسا این دل خود پیشتر
بر دو کف دست تو می داده ام
یا که به شوق ناز چشمان تو
تیشه بر اندیشه ی خود بینی خود می زدم
آه اگر این غم بگذشته کمی می گذاشت
با تو از اندیشه ی فردا شدنم حرف بود
یا که درون دفتر خاطرات
نام تو پر بار ترین واژه بود
آه اگر حسرت پائیز کمی می گذاشت
یا غم بگذشته کمی کمتر از این می گداخت
چهره ی زیبای تو در چشم من
هیچ کم از چهره ی لیلی نداشت
هیچ کجا هیچ کسی مثل تو
مونس بی تابی روحم نبود
کاش که این حسرت پائیز مرا می گذاشت
آه
اگر این غم بگذشته کمی کمتر از این می گداخت
حکایت
حکایت همچنان جاریست
هنوزم قلب من تنها
میان دره ای باقیست
هنوزم حول من گویا
غم و درد شکیبائیست
حکایت
حکایت همچنان جاریست
هنوزم پیله ای تاریک
گریبانگیر زیبائیست
وگویا ذره نوری نیز
شتابان سوی اینجا نیست
ومهتاب شبانگاهی
عزادار کس و کاریست
حکایت
حکایت همچنان جاریست
هنوزم این زمستان را
غم هجر بهاری نیست
جهان خو کرده با سرما
امیدی سوی فردا نیست
تو گویی یک نفر شاید !
نه
نه حتی یک نفر هم نیست
حکایت
حکایت همچنان جاریست
وگویا مرهمی جز درد
به روی درد دیگر نیست
حکایت......
............................
به یاد ماث (استاد مهدی اخوان ثالث)
گرگ هار
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار ایم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام
متضرعانه به درگاه تو التماس کردم....
که نرو !
که نرو!
که نرو ....
رفته ای اینک و آن من همه شب
مشغول به اعدام دل خویشتن است
که چرا قلب تو هرگز به ندای دل من
گوش نکرد؟
که چرا آن شب ظلمت زده در تاریکی
رو به مهتاب دل خویش نکرد؟
که چرا گوش نکرد ؟
که چرا رو به مه خویش نکرد؟
این سوالیست که هر شب ز خودش می پرسد
دل اعدام شده روی هوا حلق آویز!!!
همه ی عمر من این شعر من است
همه ی عمر من این شعر من است
شعر من تشنه ی دیدار شماست
در نهان خا نه ی قلبم شاید
این امیدم به عبث انجامید
که تو در دورترین فاصله ها
یاد بی برگی باغ دل عاشق بکنی
و ند انی که به هر گوشه از این بیت بلند
چه چوانی شد پیر!
چه کمر ها شد خم !
چه نگاهی شد کور!
و دریغا !افسوس !
تو همانند نگهبان در زندانی
دفتر عمر مرا میبندی
شعری از ان تو
عيد من امسال
بي تو مي شود آغاز عيد من امسال
دوباره در دل من يك پرنده عاشق
نشسته در قفس خود شكسته دل، بي بال
چه خيره مانده به حسرت نگاه غمناكم
به طرح مبهمي از ميوه اي كه شايد كال!...
به عكس كوچك مردي كه سال ديگر نيست
به انحناي خطوط وتفاوت اشكال
چگونه مي شود اينقدر سنگدل باشي؟
چگونه مردن من مي كند تورا خوشحال؟
تو هيچوقت نديدي سقوط مردي را
در آرزوي رسيدن به قله آمال
تو هيچوقت نديدي كه من دل خودرا
در انتهاي غزلها چگونه كردم چال...
آسماني تر از آسماني
مثل موسيقي فولكلوريك
مثل آوازهاي بناني
مثل شبهاي زاينده رودي
مثل ميدان نقش جهاني
تو برايم شبيه خدايي
تو برايم امام زماني
شعرهايي كه هرگز نگفتم
مي تواني برايم بخواني
گرچه سخت است از تو نوشتن
مثل اشعار حافظ رواني
تازه كن روح افسرده ام را
با كمي قسمتی مهرباني...
بادلي رفته زه دست
زيرلب ميخوانم...
كاش ميشد به توگفت:
كه توتنها سخن عشق مني.
تونرو دورنشوازدل من.
توبمان تاكه نميرد دل من!
عید امد
یادم باشد که تمام جامه های سرخ را جمع کنم
و عکس های یادگاری را از روی دیوار بردارم
یادم باشد که نامه هایت را پاره کنم
یادم باشد که از شهر تو بروم
به جایی که هرگز خبری از تو نباشد
یادم باشد که درها و پنجره ها را ببندم
مبادا نسیمی صدایی حرکتی
مرا به یاد تو بیندازد
یادم باشد که با چشمان بسته راه بروم
تا تو را دیگر نبینم
یادت باشد که یادم باشد....
ای غریبه دیرآشنا
و ای معصومیت زلال
صدایت از جنس حریراست و کلامت ازجنس خیال
چگونه باتو درنیامیزم که اکسیر حیاتی؟و آرزوی محال !
آیا داستان میوه ممنوعه رابیاد داری ؟
که چگونه خالق بنیان آفرینش شدو این معرکه زیبای هستی را به نمایش گذاشت !!
آری دائم بیاد دار که ما نوادگان خلف آن عشق پاکیم !
ولی امروز نه آن روزگار !!
لاجرم هر روز منصوری به دار...!

